نامه قسمت شصت وشش( توبه)

توبه دست خداست که به سمت بندگان دراز شده . هرکس اهل گناه نباشد ، من

شهر نشین این دیارم. اگر پذیرفته باشم که بنده ام و از بالا منی که دائم سر به

پایینم را صدا می زنند،ناچارم برای حیاتم توبه را تنفس کنم. هر کسی را توبه ای

است خاص خود. توبه ی پیامبران از این است که گاهی درونشان را طوفانی در تکلیف

رسالت می گیرد. ما نه حال آنها را داریم و نه حال آنها را می فهمیم . اما چه توبه ای

است و چه حالی است ، خدا می داند که در توبه ی انبیا کروبیان باکیند.توبه ی اولیا

که پیامبر نیستند ولی آنقدر اهل مناجاتند که با خدا دوست شده اند، از مخاطرات و از

آنچه که از خاک بر نفس و باطنشان گذر می کند است. توبه ی خاصان از لحضاتی

است که به غیر معبود مشتغلند. توبه ی عوام از گناه است . گناهی که چرکینش

کرده ، بیمارش کرده ، با آب توبه هم تغسل می کند ، هم تشفی می جوید.باید

بپذیرد که گناه کرده ، باید قبول کند که خطا کار است . گناهش را نباید کوچک

بشمارد، باید به جنایتش معترف باشد، باید بر سر خود فریادها بزند، باید به تعلیم

وجدان سربنهد.و بترسد از اینکه در باقی عمر نکند روزگاری بگذرد که باز به همان خطا

باز گردد و باز درونش تیره و تار شود، باز کور و کر شود، باز نفهمد که اینجا جایی

نیست ، برای ماندن و نشستن...به توبه نیاز دارم ، مثل آب برای ماهی ، مثل آب

برای حیات ، مثل آب برای تطهیر....یا ساتر العیوب...

نامه قسمت شصت و پنجم(عاقبت به عشقی)

داشته ای بهتر از عاشقی نیست، می خواهم مدام تأکید کنم . برای یک 

ثانیه هم از عاشق بودن پشیمان نیستم . نه اینکه بخواهم از آن قبای 

فخری بدوزم و راست و چپ در کوچه ها نمای مردمک مردمان شوم. این

 چه کاریست؟ تفاخر؟ تکاثر؟ همه ی دلتنگیمان از همین است .آنقدر از خودمان

کندیم و فروختیم که دیگر هیچ مایه در ته وجودمان نمانده تا بدانیم که  چه 

هستیم و کجا هستیم و چه می خواهیم.در مرام مردانگی ، عاشقی 

هست ، تفاخر نیست ، چون عاشقی است که "منم" را می کشد. و این 

مقدس است. قبول دارم ، دستم به خیلی چیزها نرسیده ، اما حالا که نگاه 

می کنم ، دستم به میوه هایی نرسیده که اگر چیده بودم ، شیرین 

نبود.همین قدر هم که ار این باغ خوردم ، حال تلخی دارم. چشمم دراز

 شده به راهی که تهش معلوم نیست کجای زمان است . کنده شدن از 

خرابی هایی که ساخته ام! میان راه توسعه ، گمان می کردم که باید

 خودم را پهن کنم ، تا در مسابقه ای که پایانش نمی بینم ، مانند شب به

 دنبال روز بچرخم. آخر از هیچ به هیچ ، یک حقیقت هم به پیمانه نشد! جام

 تهی ، باده تهی ...اما عاشقی خوب است ،فکرش را هم که می کنم ، پُر

 می شوم. خدا رو شکر بازاری هم ندارد که گوهرش کنم ، از جوهرم

 جدایش کنم و به خیال فروش دست ابتیا گران به ثمن بخس بیاندازم. خدا

 رو شکر ، که عاشقی جایی برای تفاخر ندارد که به کراهت غرور  دخانش

 کنم به سماوات سبع. آینده برای عاشقان است که : تلک الدار الاخره

 نجعلها للذین لا یریدون علوا فی الارض و لا فسادا..