
همسایه ؟ چه سلامی ، چه علیکی !!
برای آنکه از چند خط نامه ی نگارستان حدیث تو ، تو را بکشم ، دستانم بسته ،
می دانی چرا؟ تو که می دانی ، ما هنوز از همان سنخ بازاریم ،
که تا در کف دستان کوچکمان متاعی نبینیم ، گمانمان هم نشده
که فردایی هم هست،
ما هنوز گمانمان نشده که حسین از تو حسن تر نبود ، چون برق
شمشیر را از نیزه ی صبر برنده تر می دانیم
هنوز خبری از اینکه برای تو درونمان را با ملاحت پیغمبری روضه
بخوانیم نشده
هنوز هیچ رسانه ای از گذشت خبر نداده که تو را بشناسیم ،
تو حرف ساختن داری ، همسایه ، می دانی که ساختن برای ما
چقدر سخت است ،
آخر تقصیر خودت هم هست، ما دلمان با ناسزا و فحش
آشناست و با سنگ و چوبی که بر دشمنانت به امر نفس ما باید
می زدی !!
تو حتی حاضر نشدی که یک بار هم از کوره ی آتشین صبرت
بدر روی !!
آخر خودت بگو !! چگونه تو را باور کنم ؟ و حال آنکه برای گیشه
های شبانه ی نمایشخانه ها از تو هیچ نقش مشابه هی نمی
توان داشت..
کسی حتی حاضر نیست با تو همزاد پنداری کند... تو به مروان
هم فحش ندادی ، به آن شامی هم نه ، نامه های تو به معاویه
سراسر خیر است
نه ، نه ، اصرار نکن ، چگونه بپذیرم که در برابر آن دو شیعه ی
حتی پدرت ، که سکوت تو را نیش می زدند ، آرام بودی و به
آرامی گفتی : همه ی مردم آنچه را شما می خواهید نمی
خواهند
شنیده ام از نقل ورقهای خاک گرفته ؛ که هر کس از بخشش
سراغی می گرفت تو را مَثَل می زد؟ آخر عزیز من ، این فرهنگ روی باخته ی بخشش تا بی نهایت جان ، امروز به چه کار صنعت ما می خورد ؟! که تو را بپذیریم؟
همسایه ، می دانی چرا همسایه می خوانمت؟ آخر اصل تو
الجار ثم الدار است ، به گونه ای سخن می رانی که انگار خودت
همسایه ای یا همسایه خودت ...
چرا به عایشه می گفتی حمیرا؟ تو که می دانستی جنازه ات را
پس از رحلت به فرمان سیاهش تیرباران می کنند ، لا اقل قبل
از رفتنت حرمتش را می شکستی تا انقدر ما را نسوزانی .
نه ، نه ، واقعا مرا ببخش ، من در این حد می دانم که تو امام
دومی ، و بیش از این نخواه که در تو فرو روم ، چون به درد ما
نمی خوری ، ما با بوی خونابه و حرام قساوت ، با بیعت شکنی و
خیانت و جنایت ، آشناتریم تا بوی حسن