
یکی که اهل سرزمین " سحر " بود ، با همان معرفتی که در آن
سرزمین محمودشان میکند ، او را شناخت ، آمده بود تا پای
چشمه صورتش را برای خدا خیس کند ، گفت :
چگونه مجنون شدی ، مرد؟!
آهی نکشید ، چون می خواست حرفش را از سر یقین بگوید ،
اینگونه شروع کرد :
- مرد :خاکستر گونه می گویم ، آنش زد و رفت !
- اهل سحر : کی؟
- مرد : چشیده ی طعم آزادی ، دیوانه ای که از قفس پرید و
خوب یادم هست که خوب یادش می ماند ، آن شجاعت های
"نگفتن ها "
او می دانست ، عاشق ترسو می گوید و این صبر است که
عاشق شجاع را خاموش میکند ، عشق صرف که مولد شجاعت
است
- اهل سحر : چه تابلویی ! چه شکوهی !
- مرد : و آن شب هم که گفت ، اگر نمی گفت ، نمی رفت ...
او از زندگی همین را می دانست ، رفتن ، رفتن ، رفتن ...
وسارعوا ، توبوا ، ارجعی، اذهب ، هاجروا ، قوموا ، اعمل ، ارحم
، اقبل
- اهل سحر : خدایا ! تو میدانی که فقط یک قهرمان می تواند
بدین بی رنگی نگاه کند!!
چرا کسی تقدیری از او نکرد؟! ستاره ای به شانه هایش
ننشاند !!
- مرد : چون به یک آفرین راضی شد!
- اهل سحر : نقشش چه بود؟!
- مرد : نقش یخی مرد خاکستری ، که همه این مصائب به
خاطر سرمای او بود! و اکنون که از تقش " خودش" آب شده
"خوب " بود!
باز که اوراقش را در دلم ورق می زنم ، می بینم طعم حیات را
هر دو چشیدند
- اهل سحر : منهم تازه چشیدم ! آخرش چه شد؟
- مرد : فقط یک قهرمان می تواند آخر نداشته باشد، ضعیفان یا
دنبال اثبات اوٌلیت خودند و یا در اثبات اخرٌیت ! غافل از هو الاول
و الاخر
- نمی دانم ؟ حالا هم که دانشمند شده باز دلش برای بوی لیمو
تنگ می شود؟ و یا باز دلقک می شود ، انگار همه ی آنهایی که
لیمویی ندیدند...
