تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/html4/loose.dtd"> اشکهای سجاده نیاز
مناجات نامه ، تبیین معارف ، دعوت به قران و حدیث در یک کلام قصه گوی کوی دوست

یکی که اهل سرزمین " سحر " بود ، با همان معرفتی که در آن

سرزمین محمودشان میکند ، او را شناخت ، آمده بود تا پای

چشمه صورتش را برای خدا خیس کند ، گفت :

چگونه مجنون شدی ، مرد؟!

آهی نکشید ، چون می خواست حرفش را از سر یقین بگوید ،

اینگونه شروع کرد :

-          مرد :خاکستر گونه می گویم ، آنش زد و رفت !

-          اهل سحر : کی؟

-   مرد : چشیده ی طعم آزادی ، دیوانه ای که از قفس پرید و

خوب یادم هست که خوب یادش می ماند ، آن شجاعت های

"نگفتن ها "

او می دانست ، عاشق ترسو می گوید و این صبر است که

عاشق شجاع را خاموش میکند ، عشق صرف که مولد شجاعت

است

اهل سحر : چه تابلویی ! چه شکوهی !

-   مرد : و آن شب هم که گفت ، اگر نمی گفت ، نمی رفت ...

او از زندگی همین را می دانست ، رفتن ، رفتن ، رفتن ... 

وسارعوا ، توبوا ، ارجعی، اذهب ، هاجروا ، قوموا ، اعمل ، ارحم

، اقبل

-   اهل سحر : خدایا ! تو میدانی که فقط یک قهرمان می تواند

بدین بی رنگی نگاه کند!!

چرا کسی تقدیری از او نکرد؟! ستاره ای به شانه هایش

ننشاند !!

- مرد : چون به یک آفرین راضی شد!

- اهل سحر : نقشش چه بود؟!

- مرد : نقش یخی مرد خاکستری ، که همه این مصائب به

خاطر سرمای او بود! و اکنون که از تقش " خودش"  آب شده

 "خوب " بود!

باز که اوراقش را در دلم ورق می زنم ، می بینم طعم حیات را

هر دو چشیدند

اهل سحر : منهم تازه چشیدم ! آخرش چه شد؟

مرد : فقط یک قهرمان می تواند آخر نداشته باشد، ضعیفان یا

دنبال اثبات اوٌلیت خودند و یا در اثبات اخرٌیت ! غافل از هو الاول

و الاخر

- نمی دانم ؟ حالا هم که دانشمند شده باز دلش برای بوی لیمو

تنگ می شود؟ و یا باز دلقک می شود ، انگار همه ی آنهایی که

لیمویی ندیدند...

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در یکشنبه نهم فروردین 1388

لينك مطلب


درباره وبلاگ

تازه ترین مطالب sahar313
موضوعات
آرشیو
نویسنده
لینکدونی
پیوندها
جستجو
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati