
اندکی به غروب مانده ، کسی آمد ، که
خداوند به او سوالی را به نعمت عطا
فرموده بود ، پرسید و مرد قصه را وادار
کرد تا یک جواب داشته را مانند همیشه باز
بر او بخواند، هنرش همین بود:
هر ثانیه ای که به توحید گذشت ، بر جان
نشست و هر ثانیه ای که بی جان
نشست از کفر نگذشت .
خلاف نظر از خلاف نقش نقاش نیست ، از
خلاف امر و عمل است .
گر از جاده ی حکمت بی قدم تقوی کسی
برود ، خارزار تکفیر و تشریک در شب
تارست ، خداست که نور آسمان و زمین
است و علم نور است که در دل
تقوی اندیش می نشیند.
اندک صیانت نفس ، چل چراغ عبودیت
خواهی را روشن میکند.
خواهان رونده است . خواستن و رفتن دو
روی یک حقیقتند ، چنانچه رفتن
ورسیدن ...
پس آنکه گوید خواستم و نشد ، آنچه را
طلب کرده که خواسته ی او نبوده و
خواسته ی دیگری را به تقلید مرقوم
زبان نموده ، وبارش شده !
خواستن همان است که طعم رفتن
می دهد .
