تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/html4/loose.dtd"> اشکهای سجاده نیاز
مناجات نامه ، تبیین معارف ، دعوت به قران و حدیث در یک کلام قصه گوی کوی دوست

دست نوشته های ، ننوشته ی دلم را که می خواند  ؟! کدام کاغذ

 دل نگارش را می کشد؟! کسی به فکر این زخم عمیق کشنده ی موهوم نیست و قصد درمان ... که بماند .

طبیب دل ها !! چه غریبانه دلم برای غربت می سوزد و تو را می خوانم که با مَسّی ، رَوح شفای جان گردی و ظلم مرا که حجاب شده تا عنایت خاص تو را در ضیافت خاصان نچشد ، در نظر نیاری و حساب... که بماند.

می دانی؟ از تو شرم دارم که صادقانه نامت را ، همان گواری وجود هر نفسی را بی پرده ی الغاز ، معروف هر ورقی کنم ... از تو شرم دارم و دعا ... که بماند

شرم دارم که بگویم تنها مرد قبیله ی نورهای ملکوتی ، تو را به طبابت قبول دارم و دیگر هیچ دردی را ...

درد هیچ دردی را به قصد قربت حیات یک نفر ، امشب مملو از حس ستاره های طلب کن و جفای اعراض این دل را به صفای اضطرار دائم ربوبی ، معین کن تا گناه ... که بماند

امشب ، که ماه شبهای شب است ، همه اش تقدیم تو باد ! و طراوت دلم که زبانم هم برای شنیدن صدایش گوش شده ، فدای یک نگاه تو باد و جانم ... که بماند

نمک مزن ، در امتحان صبر زخم کاری مستوری  !! از حقیقت نهفته در سینه می گویی؟ از چه می گویی؟ از بسیط حقیقت که فقط موجود است ؟ یا از نسیم توحید که گاهی می وزد و گاهی هیچ ؟! شبله ی شکار تو شدم ، الیس الله بکاف عبده ؟ بی مهری ها از پایم انداخته و بهایم نپرداخته و غیبتت ... که بماند .

 

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در شنبه سی و یکم مرداد 1388

لينك مطلب

یکی  کاسب  به کار اندرونی شدی ، خدایش رزق او وافر فرمود  و اولاد نیک روی، یکی برده به خیال ، سر از گبری به مسلمانی گرفت ، آتش دوزخ بر او برد شد ، دیگری طرار بود به زندان شد ، پس از چندی قاضی حکم به رهاییش فرمود ، چون نَفَسی در باغ گشت ، به سجود افتاد ، به حال تضرع ، عرضه میداشت : خدایا از آن خودی که بودم  آزادم کن ، پروردگار بر او نظر رحمت بیافکند ، کمی بعد عاشق شد ، 

و چنین دان حال تطورات درونی که گر سودا گر باشی خدایت نیز خدای سوداگران است ، گر مصلحت اندیش  باشی خدایت ، خداوندگار بردگان است ، و گرت با سیر نون یونسی ، به اضطرار لا اله الا انت رسیده ای ، خدایت ، خدای ارحم الراحمین است ...

اینان که نوشتم در تفسیر سه شریفه ی کریمه ی لطیفه از کتاب بود :

ان الذین امنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا

عباد الرحمن الذین یمشون علی الارض هونا

و من یعش عن ذکر الرحمن نقیض له الشیطان فهو له قرین

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388

لينك مطلب

باید توجه داشت که از جهت اهداف و انگیزه ها دو گونه حیات 

قابل بررسی است :

 

اول حیات متلذذانه ، و فرو رفته در اندیشه کسب تلذذ و

بهره مندی از لذاید ، که همه همت شخص را به آنسویی

می کشد که لذت بیشتری است و در مصائب دنیا که گریزی از

آن نیست او اهل صبر نیست بلکه در اندیشه فرار و در نهایت

رسیدن به اوج لذت است ، و همیشه به این گمان است ، روزی

خواهد رسید که مشکلات او تمام می شود و از آن پس در

نعمتها غوطه ور خواهد شد ، و به جز خودش اندیشه هیچ هم

نوعی در سرش نیست ، اندیشه هیچ فردای غیر مادی و مجرد

از عالم طبیعت را هوسها و طول امل او نمی گذارد داشته باشد

و در نهایت هم روزی می رسد که فرج اوست و از آن پس تا

مدت کوتاهی بهره مند خواهد شد و او حتی طاعت خدا را هم

در این مسیر جز این بهره مندی نمی خواهد و شاید عمل صالح

او هم جز همین خواسته نباشد ، او از آزادی اندیشه بهره ای

ندارد ، چرا که اندیشه آزاد ، باید از خود آزاد باشد و از خود آزاد

بودن با کامجویی همسو نیست ، او سعادتش کاملا سعادتی

طبیعی و مادی است . اما ماده محکوم به زمانمندی و گذر سن

است و همین مسأله آرام آرام کامش را تلخ میکند ، و  خود نیز

متوجه می شود  ، هر روز که میگذرد ، شیرینی ها برای او کم

جلوه تر و کم فروغ ترند .

 

دوم حیات معقول ، که ماده و طبیعت را محذوف نمی کند ، اما

سر جای خود که محل استقرار نفسانیت و عقل است می

نشاند ، او هدفش والاتر از آسایش است ، او پی جوی استقرار

در حرکت است یعنی اطمینان ، اطمینان با آسایش و آرامش

فرق دارد ، اطمینان صفت متحرک است و آسایش صفت

سکون . در آسایش ، اطمینان نیست .الا به ذکر الله تطمئن

القلوب ، معنای آسایش و آرامش را ندارد  وآزادی مقدس اینجا

جلوه میکند ، کسی که اهل حرکت نیست ، از آزادی بویی

نبرده، کسی که شهوتش خانه نشینش کرده ، جاه طلبیش او را

محافظه کار نموده ، و فقط زبانش برای دفع اعتراضات به خود،

فیلسوف شده و از حکمت قلبی هیچ بهاری ندیده ، او از آزادی

بهره ای ندارد ..

و آزادی مقدمه است برای عاشقی ! چگونه ممکن است در

اسارتهای درونی باشی و عاشق باشی ؟ عشق؟!

عشق به دختری که همه عاشقشند ،  کار خارق العاده ای

نیست که به عنوان هنر خود مطرح میکنی !!

عشق به خاطر زیبایی اویا کلاس خانوادگی یا طبع شاعرانه

ظریف ، دلهای عوام درپی آن می بود، پس تا با این گونه

عاشقی ، هنری نداری

بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش                       

که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری

 

دنیای صنعتی امروز ، می خواهد لجام دل ما را به دست بگیرد ،

و برای ما تعریف کند که چه کسی را دوست بدار، به چه نوع

آموزشی علاقه مند شو ! در کدام مسیر قدم بردار، به چه

کسی احترام بگذار،از چه چیز به ترس ، با چه چیز و چگونه

بخند !!

او برای سوالهای فوق به ترتیب جوابهای زیر را دارد:

زیبای طناز را دوست بدار ، آموزش زبان انگلیسی و تار و رایانه

را علاقه به ورز، گاهی هم ورزش فوتبال و تنیس و شطرنج ، در

مسیر مدرک گرایی و طی طباقات پله هایی که زیر هر طبقه

شانه های مستمندان و محرومان خوابیده ، قدم بردار، به پولدار

خارج رفته ی کت و شلوار مارکدار پوشیده احترام بگذار و

همیشه خود را نسبت به اوضاع معترض نشان بده و از همه

چیز حتی کفش رئیس فدراسیون فوتبال هم ایراد بگیر تا تو هم

با کلاس شوی و می توانی به رضایی هم رای بدی چون واقعا

نسبت به بقیه در مناظرات منطقی تر بود !! حتی نسبت به

میر حسین و حتی نسبت به کروبی هم منطقی تر بود !!! ، از

آینده نوهایت بترس و برایشان خانه بساز و یا خوشبختی را در

آن ببین که نوه ی تو هم تامین باشد! به دینداری و اخوندبخند و

قهقه بزن طوری که صدای گریه و خشم مومنین را نشنوی و

گاهی هم به فیلمهای ماهواره ای به زبان اصلی بلند بلند لخند تا

زباندانی خودت را اثبات کنی ...

 

        خواستم بگم اینها مقدمه ی شعبان باشد ، از مناجات شعبانیه خبری نیست که نیست

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در دوشنبه پنجم مرداد 1388

لينك مطلب


درباره وبلاگ

تازه ترین مطالب sahar313
موضوعات
آرشیو
نویسنده
لینکدونی
پیوندها
جستجو
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati




<#persianstat#>