تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/html4/loose.dtd"> اشکهای سجاده نیاز
مناجات نامه ، تبیین معارف ، دعوت به قران و حدیث در یک کلام قصه گوی کوی دوست

مسعده بن صدقه از امام صادق علیه السلام نقل کرده است :

 امیر المومنین علیه السلام پنج وَسَق خرما به مردی فرستاد و

آن مرد از کسانی بود که جود و بخشش داشت و هرگز نه از

امیر المومنین و نه از کس دیگری چیزی نمی خواست . مردی به

آن حضرت گفت :

سوگند به خدا ! فلانی از تو درخواستی نکرده بود وانگهی یک

وَسَق خرما از پنج وَسَق او را کفایت می کرد . حضرت فرمود :

خدا مثل تو را در جامعه ی مومنین زیاد نکند. من می دهم و تو

بُخل می ورزی ؟!

سوگند به خدا ! اگر من به او ندهم آنچه را که از من امید دارد

مگر بعد از آنکه از من سوال کند در این صورت نداده ام به او جز

قیمت چیزی را که از او گرفته ام ، زیرا در این صورت من او را در

معرض دادن آبرو درآورده ام ، آن رویی که هنگام عبادت به خاک

می مالد برای پروردگار من و پروردگار خویش !!

 ملهم شدم که ثواب نوشتن این حدیث را به  تمام محدثین بزرگوار بالاخص : مرحوم کلینی و علامه مجلسی (ره) ، و همچنین دوست حدیث دوستمان مرحوم محمود منزوی تقدیم کنم ( خدا میداند چه وجدی دارم از این روایت )

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در شنبه بیست و نهم فروردین 1388

لينك مطلب

هر که دروغگو تر هنرش بیشتر ! صادقان از ترس دروغ خاموشند..

 

ای هنر !! تو اغلب تاریخ ابزار دروغگویان بودی !

 

تو القا کردی که اگر کسی زشت باشد و زشت بیافریند ، اگر چه از درون

 

هم بجوشد حق عاشق شدن و معشوق شدن را ندارد!

 

ای هنر ! تو مصداق فنا پذیری هستی ! اعتبار وجودی نداری !!

 

تو همان مغلطه ی سفسطی هستی .

ای هنر !تو توبیخی ، چون تو بودی که فرصت تکذیب را برای دروغگویان

هبه آوردی !

 

ای هنر ! یاد ندارم که در خدمت صادقین آمده باشی ؟! برای عاشورا

 

خیلی  گریه نکردی ، آنچنان که بایدت ، انگار در آن معرکه خودت را بی

 

طرف جلوه دادی !!

 

صاحبان تو ، فرو رفتگان در خود و بی خبران از عدالتند ! چون عدالت و

هنر با هم در تناقضند .

 

ای شعر ! ای موسقی ! ای فیلم !! ای نقاشی !! برای حق چه کردید؟

 

امروز وسیله ی متلک به عادلان ، دیروز تخدیر اذهان مستمعان به قول

 

پیامبر  !!

 

ای هنر !! ای خدا آفرین بت پرستان !!

 

گر چه ای بیچاره ! می دانم که تقصیر تو نیست ! تقصیر  تو چیست

 

مظلوم  !

 

هنرمندانند که بریدگان از حقیقت حیاتند ! سفسطه گران  ضد

 

حکمت اللهی  ! مخدوش کنندگان قدرت فکر ...

 

 

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در پنجشنبه بیستم فروردین 1388

لينك مطلب

یکی که اهل سرزمین " سحر " بود ، با همان معرفتی که در آن

سرزمین محمودشان میکند ، او را شناخت ، آمده بود تا پای

چشمه صورتش را برای خدا خیس کند ، گفت :

چگونه مجنون شدی ، مرد؟!

آهی نکشید ، چون می خواست حرفش را از سر یقین بگوید ،

اینگونه شروع کرد :

-          مرد :خاکستر گونه می گویم ، آنش زد و رفت !

-          اهل سحر : کی؟

-   مرد : چشیده ی طعم آزادی ، دیوانه ای که از قفس پرید و

خوب یادم هست که خوب یادش می ماند ، آن شجاعت های

"نگفتن ها "

او می دانست ، عاشق ترسو می گوید و این صبر است که

عاشق شجاع را خاموش میکند ، عشق صرف که مولد شجاعت

است

اهل سحر : چه تابلویی ! چه شکوهی !

-   مرد : و آن شب هم که گفت ، اگر نمی گفت ، نمی رفت ...

او از زندگی همین را می دانست ، رفتن ، رفتن ، رفتن ... 

وسارعوا ، توبوا ، ارجعی، اذهب ، هاجروا ، قوموا ، اعمل ، ارحم

، اقبل

-   اهل سحر : خدایا ! تو میدانی که فقط یک قهرمان می تواند

بدین بی رنگی نگاه کند!!

چرا کسی تقدیری از او نکرد؟! ستاره ای به شانه هایش

ننشاند !!

- مرد : چون به یک آفرین راضی شد!

- اهل سحر : نقشش چه بود؟!

- مرد : نقش یخی مرد خاکستری ، که همه این مصائب به

خاطر سرمای او بود! و اکنون که از تقش " خودش"  آب شده

 "خوب " بود!

باز که اوراقش را در دلم ورق می زنم ، می بینم طعم حیات را

هر دو چشیدند

اهل سحر : منهم تازه چشیدم ! آخرش چه شد؟

مرد : فقط یک قهرمان می تواند آخر نداشته باشد، ضعیفان یا

دنبال اثبات اوٌلیت خودند و یا در اثبات اخرٌیت ! غافل از هو الاول

و الاخر

- نمی دانم ؟ حالا هم که دانشمند شده باز دلش برای بوی لیمو

تنگ می شود؟ و یا باز دلقک می شود ، انگار همه ی آنهایی که

لیمویی ندیدند...

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در یکشنبه نهم فروردین 1388

لينك مطلب


درباره وبلاگ

تازه ترین مطالب sahar313
موضوعات
آرشیو
نویسنده
لینکدونی
پیوندها
جستجو
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati