
اندکی به غروب مانده ، کسی آمد ، که
خداوند به او سوالی را به نعمت عطا
فرموده بود ، پرسید و مرد قصه را وادار
کرد تا یک جواب داشته را مانند همیشه باز
بر او بخواند، هنرش همین بود:
هر ثانیه ای که به توحید گذشت ، بر جان
نشست و هر ثانیه ای که بی جان
نشست از کفر نگذشت .
خلاف نظر از خلاف نقش نقاش نیست ، از
خلاف امر و عمل است .
گر از جاده ی حکمت بی قدم تقوی کسی
برود ، خارزار تکفیر و تشریک در شب
تارست ، خداست که نور آسمان و زمین
است و علم نور است که در دل
تقوی اندیش می نشیند.
اندک صیانت نفس ، چل چراغ عبودیت
خواهی را روشن میکند.
خواهان رونده است . خواستن و رفتن دو
روی یک حقیقتند ، چنانچه رفتن
ورسیدن ...
پس آنکه گوید خواستم و نشد ، آنچه را
طلب کرده که خواسته ی او نبوده و
خواسته ی دیگری را به تقلید مرقوم
زبان نموده ، وبارش شده !
خواستن همان است که طعم رفتن
می دهد .
نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در یکشنبه هجدهم اسفند 1387
لينك
مطلب

سکوت ، آن شعار عارفین ( مصباح الشریعه )
سایه اش را تا سر مرد ِقصٌه ی ما و درختش
کشید
نگاهش با سکوت معنای انتظار می داد ، گاهی
می شد سالها می گذشت حتی زاغی برای
پرسش از خدا ، غار غار نمی کرد ، گویی ساعتها ی
دیواری تئاتر آخرین زمانها را برایش بازی می
کردند ..
گاهی به بهانه ی ، کوچکی ، حتی با علفها صحبت
می کرد و می گفت :
برای ما معیار و اندازه هر چیز خداست ، نه چنانکه
بعضی می پندارند ، این یا آن آدمی است
بنابر این هر که بخواهد محبوب خدا بشود ، با ید به
همه ی نیروی خود بکوشد تا به حد امکان شبیهه
او بشود
بدین جهت از میان ما تنها کسی محبوب خداست
که خویشتن دارست و از دایره اندازه و اعتدال پای
بیرون نمی گزارد ، زیرا چنین کسی شبیه خداست
وصیتهایش شبیه اسلاف موحدش بود ، گویی
سینه به سینه از نوح ،ابراهیم و یعقوب وصیت
توحید را به ارث برده بود
علفها هم با باد می رقصیدند
نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در دوشنبه پنجم اسفند 1387
لينك
مطلب