
همانجا نشست ، تا سایه اش درختی شود ، برای هر که تا تپه
عاشقی ، نَفَسَش گرفته بود ...
اما خودش که نَفسش ، نَفَسَش را گرفته بود زیر لب می گفت :
رب انی مغلوب فانتصر ( طوری که کسی نفهمد و برنجد )
جا جای پای نوشته های قدم های حیرانی دوندگان ، حکایت
قعود را برایش خالکوبی نمودند ..
که می دانست خیر کثیر چیست؟
همان که ریالی هم برایش نبود گرچه به هر زبانی رایگان ، نقاش
ِ نقش ِ طلب بود...
قل لا اسالکم علی اجرا الا الموده فی القربی
از کجا می توان خرید؟
ان الذین آمنوا و عملو الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا
قلم به اینجا که رسید ؛ جوهرش تازه سر رسید ..
- و این حکایت هر کس که به تپه می رسید و مشرف اشراقی
از نور بود ، بود.
- آقا ! ببخشید ! سایه آفتاب کجاست؟
- مرد: از کنار ساحل نرو، که پایت خیس می شود ، کمی به
راست ،در جاده ای که زمینش از ماسه های لغزش پر است
حرکت مکن ! در مسیر با احدی سخن مکن ، حتی پروانه های
رنگ به رنگ و حتی سبز درختان بهاری بی ثمر ، توشه ای از
جنس حول اللهی پر کن از قوه او
- آقا ! ممنون ، شما اینجایید؟
- مرد : من منتظرم
( ادامه دارد)