لیلی صفتی بدید و مجنون شد و رفت
مرد قصه ، رفت و رفت تا خود ِ تپّه ی غرور که مُشرف بود به
دّره ی بی خبری .
خودش نمی خواست اما همه رفته بودند از صد نفر.
او هم اندیشناک از نشدن ، جای پیمودن ِ نفس ، جاّده را پیمود...
چند باری پیرمرد روشن بین ِ تعّقل تحذیرش کرد ، امّا او عاشق
بود ..!
به او گفته بود اگر قصد لیلی خودت را داری باید از مسیر دل
نقیبی زنی در جدار ِ حسد تا سلطان عُجب از خیر گوهر ِ علمت
بگذرد و بگذارد رأس المالی برای کاروان هدف اندیش بی هدف
فراهم کنی..
اکنون در آن بالا هم خسته بود ، هم تشنه ، زیر تک درخت ِ
گاهی توّکل کمی نشست و به قصه ی موسی رسیده بود:
رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر
(ادامه دارد)


