
دیروز، مخفی نگاه تو ،بخنداند مرا
امروز، مضرابِ جدایی ِ تو ،گریاند مرا
ای دشمن ِ جان ! از چه رو ساخته ای
با طرح نگاهه ،دشنه ی دین مرا ؟!

دیروز، مخفی نگاه تو ،بخنداند مرا
امروز، مضرابِ جدایی ِ تو ،گریاند مرا
ای دشمن ِ جان ! از چه رو ساخته ای
با طرح نگاهه ،دشنه ی دین مرا ؟!

سیلان این توحید، آتش به سبقه دینداری میزند.
اینجا به فتوای عشق ، فقه اکبر است که حد و تعزیرت
میکند.
در گوشه و کران دلت اندک عُجبی نشیند ، صید قهری !
خدایا! محجوب از تو ، محجوب عالم امکان است.
و معروف به تو مشهود عقل مجمل.
گر این همان عذاب موعود است ، پس چه سرد است در
برابر آتش طلبت.
متروک تاریکی ، مسجون سجن بی خبری است ،
خدایا !گناهکاران هر یک به حرفی در پیش تو مشغولند
تا مٌبری شوند از شرک تو
خدایا! سوخته ی توحیدت به کدام زبان از تو طلب کند؟
یا من یعلم الضمیر الصامتین
ما دقیقا آنچه را که انسانهای متعالی (عُرفا ، فلاسفه ، اولیا الله
، مجاهدین و ...) از احساسهای درونی در هنگام هیانجنها و
قلیانات روحی خود در ارتباط با خالق هستی و حتی خود
هستی ادراک می کنند ، نمی توانیم لمس کنیم .زیرا که آن
احساسهای متعالی بعد از عدم تعلق به خاک و پیوستگی با
ملکوت حاصل میشود و برای کسی که در کمال خود چیزی جز
سمع و و بصر را نمیشناسد ، این قضیه تعریف شده نیست .
ما دقیقا نمی توانیم شخصیت منصور حلاج را تحلیل کنیم و او را
در آن لحظات خاص خود، که مخصوص خودش بود با لحظات
انسانهای متعارف پیرامون خودمان قیاس کنیم .
ما که عمری را در اندیشه تلذذ و بهره برداری از لذتهای
محسوس سپری کردیم و خاستگاه تمام حرکات ما احساس لذت
بوده ، اصلا نمیتوانیم ذوب شدن در تکلیف را بشناسیم.
ما نمیدانیم چه چیزی بوده که منصور را مقید می کرده که در هر
شب ۱۰۰۰رکعت نماز به جا بیاورد و در آغاز ماه رمضان سحور
کند و در آخر آن ماه افطار !!
ما نمیدانیم آنهمه تضرع و زاری و دعا و توبه ی این مرد ، که به
تواتر از او گزارش شده است ، ریشه در کدام احساس او دارد؟
آیا می توان نماز او را با نماز خود قیاس کرد و بگوییم گاهی هم
میشود که ما احساس نشاطی از عبادت خود میکنیم؟
احساس نشاط ما همراه با نامنی ترس از آینده است ، اما او از
سر ترس و یا طمع عبادت نمیکند و ما نمیتوانیم به خود اجازه
بدهیم او را در لحظه ای کوچک با خودمان قیاس کنیم
چه حسی است؟ چه وجدی است ؟ اصلا آیا میتوان آن را شادی
و سرور نامیید ؟
آیا مزه ی عشق است ؟ همان عشقی که مکرر در انواع بنی
ادم بر اثر دیدن چشم و ابروی زیبا پدید می آید ؟
چه کسی این مزه ها را چشیده؟ که بعد از آن بتوان از فصل
ممیز انسان و حیوان سخن بگوید؟
آقای ارسطو : مگر میتوان انسان کامل نبود و در باره انسانیت
نظر داد؟