اگر همه دست بزنند به قصد تشویق ، نفرین تو چیز دیگری است !
اگر دشنام گویی و گر نفرین دعا گویم
جواب تلخ میزیبد لب لعل شکر خواه را
تشویق غیر تو را نمی خواهم ، که با عشق به وجود تو ، توحید برایم معنی
شد ، فقط ببین که هستم ! نه نبین ! همین که تو را می بینم که هستی ، کافیست . با
تو یاد گرفتم به خدا بگویم :
ایاک نعبد و ایاک نستعین
چقدر جایت خالیست در آن صندلی های پٌر شده با غیر تو !
شیرین کارِ، شیرین ادایِ ، شیرین ِ شیرین !
تو که با جفای چشمانت کشته نمودی این مفلوک را !
تو یادم دادی ، آزاد فریاد بزنم که من هستم . و هست یعنی وجود ، نه
نبود ، در فنا بود است و یک بود است :
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
تو همان پٌلِ عبوری که هر لحظه احتیاط و عفت ِ با تو بودن را به طعم
شهادت ، مکتوم و در خون غلطیدن ِ شبهای یاد تو را برای خودم کفن کردم !
حالا میتوانی بروی ، چون یاد گرفتم : انی لا اٌحبٌ الآفلین ( من فنا
پذیر را دوست ندارم )
معشوق من ، که صراط انعمت علیهم را برایم نمادی بودی و تصویر روشن کلا
لو تعلمون علم الیقین ...
و سالیانی بود که اندیشه ی جز تو را محروم کرده بودم از حرم نشینی دل و
خاطرم را آسودم از هزاران اِله
ءَاربابٌ متفرقون خیر اَم الله ِ الواحد القهار ؟
حالا پیش رویم یک اقیانوس آزادی است و ساحلی که لنگان لنگان در تعقیب
سایه ی تو به آن رسیدم ، و دیدم تو پیوسته از دریا بودی .
حالا فهمیدم که آن روزها اگر جفا کردی ، قصد قربت هم برای من و هم برای
خودت داشتی . قهرها و بی مهری های تو تکبیره الاحرام صلات عاشقی بود ، یعنی هر چه
غیر است پَر......
تو
همان خضر ِ عشقی که درس هستی آورده بود و من موسی چه ی ِ نو آموز ِ خٌرده گیر ...!
عاشق شو ورنه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده درس مقصود از کارگاه هستی