تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/html4/loose.dtd"> اشکهای سجاده نیاز
مناجات نامه ، تبیین معارف ، دعوت به قران و حدیث در یک کلام قصه گوی کوی دوست
... ( ادامه ) ... این است قصه ی تلخ غصه ی ناگفتنی و نوشتنی . عجیب بود که معترضانه به خود پریدم تا چند خطی رمزگاو صندوق درون سیاهم را بگشاید و با مایه ی محبت ترکیب دوایی کند و اندیشه ی رفع بلایی .
خدایا ! من هستم که مرتب از آن همه ابتلا و امتحان تو می بازم ، بازنده ی مشق های بدی که خط زدی و گفتی : ( صفر) . کاش یک بیست در کارنامه روزگارم می بود . که روزی آمده با خورشید عالم تاب که در من تمام مجازهای مضطر کننده خاموش میشوند و آینه شمعدانی به طاقچه ی خاطراتم می نشاندم . یعمی : همه را به حرمت وام تزویج و عقد تفکر با خدا خدا کردن ها فروختم .
معشوق مجاز من !!( یا به قولی معشوق خطای من ) ! چرا نمی توانم بگذرم از آن همه سختی ها ی با تو بودن ؟ ! چرا نمی توانم بگویم نیا که من شکست خورده ی تو اَم !! ای بارانی و باران زده ی شب ، این مفلوک را بگذار کمی به خاطر خدا نفس بکشد و کمرش زیر بار نیم نگاه  نیم ثانیه ای تو نشکند و به خاطر یک عزیزم تو سگ دم تکانت نگردد و هر روز هزاران ریال نرخ خودش را کاهش ندهد و بازهم بشکند و بازهم بشکند در بازار تو ...! تلطفی کن ، رحمی کن ، برو ، برو ، تو مردی ، من باختم ، اما برو ، انقدر گربه نشو .
ببین چه ساده با تیک تیک آخر ، آمده ام که بیایی؟! ولی نیا ! به حق آخرین ستاره ی امید باقی مانده برای نجات نیا!! تا فتنه ای نشوی مانع حیات ! به جان پاک وجود سوگند که تشنه ی حیاتم ، اگر غم تکه نان تو بگذاردم  !
تو را با کدام مایه ی شیطنت تخمیر کرده اند ، که قبل از هر قلعه ای ساخته برای تقابل با تو ، می بینم که با خودت درون دژم منبر زده ای و حاکم شده ای؟  برو ، برو ، دیگر نیا !! که لیاقت با تو بودن را عارفان دارند و برای ما فقط فتنه ای هستی قلیل و زود گذر . کاش یک نفس خواب زده ی تو نمی شدم و دزدیده یخواب می شدم و چُرت رؤیاییم پاره نمیشدهرگز از آستانه حضورت

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387

لينك مطلب

اصطلاحی که می نشیند بر لبان لرزان من ، و این بیچاره را مدتهاست که می شکند و می شکند. لحظه هایی که شکستم و تمام زندگیم شکست و شکسته است.
به قدری عشقت غیر منطقی است که نطقی برای درد دل هم نباشد و سالیانی از عکسی به عکس دیگر و از مجسمه ای به پیکره ای دیگر انتقال میرود و تو باز می شکنی و مرتب می شکنی . اگر بگویم حاظر نیست برای سرگمی هم که شده لبی موافق دل من بگرداند و بگوید : باشد ، قبول ، من هم تو را دوست دارم !! و در آن دوست داشتن تو هزار ضربه ی شمشیر تحقیر نباشد. و نخواهد آن بیچاره که دستش به تدبیر خودش هم نمی رسد
ف مدام برای تو تدبیر کنئ و با گوشه ی چشم و اشاره ی ابرو ، روزه ات را بشکند و از تسلسل تکرار توبه به تکرر بی بازگشتی برگرداند. و تو باز میشکنی ، همه چیزت را و نماز شبت را که بهانه ای بود تا نشکنی را هم بشکنی . و هر بار عزم میکنی دیگر امروز همان می کنم که باید و بایسته ی تقویم کرامت انسانی است ، باز او نمی گذارد و تسلطش و تفرعونش ، پای حرکتت را میبندد... باز هم در بود او و نبود خودت ، آینه خود بینیت را که خوب بود ، اگر بود ، بشکنی و فراموش کنی هر چه غیر از سایه ی وهم و خیال و آرزو و آمال اینکه روزی پهلو به پهلویش شبانه کنی و حرفهایی بزنی از جنس سلیس الماس های ناگفتنی ِ : من دوستت دارم ... ادامه دارد

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387

لينك مطلب

زمان ! این عصای موسای تو ! گاهی که بیاندازیش اژدها می شود . و تو را با دم گذشته و سر آینده اش می بلعد!
چون گرفتیش ، به سیرت اولای خود ، محصور تو میشود.
زمان از نعم اللهی است و ظرفی که در آن سایر نعم توسیع می یابند .گاهی هم که فراموشش میکنی ، مثل عروس چهل ساله ، به اسم بهار وزک میکند و قصد کام بخشی به تو را دارد و آنجاست که می گوید : بیا زندگی تازه ای را با هم آغاز کنیم .
صیغه ی یا مدبر اللیل و النهار را که خواندی ، انقلابی در تو پدید می آید ، از سنخ آزادی طلبی ، دیگر حاضر به سازش با هیچ بند و بنده ای نیستی . اینجا یک هدف در  نو شدن تو موتور جریان انداز حرکت جوهری توست :

قیامت !!
قال رسول الله ( صل الله علیه و آله و سلم ) :
اذا رایتم ربیع فاذکروا ذکرا نشور
بهار که آمد سریع آن را با ابدیت پیوند زن ، تا نکند باز رنگ کهنگی و مندرسی بگیری ، تا لحظات تو ناب شود .
یاد مرگ و قیامت به تو بال پرواز میدهند .
چهل روز دیگر خواهی مُرد ! چقدر زیبا ! بارت را ببند ! این حرف:
تو خواهی مُرد خودش بهار است 
اصلا بهار به ذکر است و یاد
ان القرآن ربیع القلوب
الشتا ربیع العرفا

رمضان ربیع القران


و .....
السلام علی ربیع الأنام

گمان نکنم ، تا تو نیایی بهاری بشود !!

در بهار همه می خوانند ، که : آزادیم .
این حدیث چقدر به حکمت قرین است :

ما در نوروز به انتظار امر فرج ولی عصر هستیم

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در یکشنبه یازدهم فروردین 1387

لينك مطلب


درباره وبلاگ

تازه ترین مطالب sahar313
موضوعات
آرشیو
نویسنده
لینکدونی
پیوندها
جستجو
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati




<#persianstat#>