... ( ادامه ) ... این است قصه ی تلخ غصه ی ناگفتنی و نوشتنی . عجیب بود که معترضانه به خود پریدم تا چند خطی رمزگاو صندوق درون سیاهم را بگشاید و با مایه ی محبت ترکیب دوایی کند و اندیشه ی رفع بلایی .
خدایا ! من هستم که مرتب از آن همه ابتلا و امتحان تو می بازم ، بازنده ی مشق های بدی که خط زدی و گفتی : ( صفر) . کاش یک بیست در کارنامه روزگارم می بود . که روزی آمده با خورشید عالم تاب که در من تمام مجازهای مضطر کننده خاموش میشوند و آینه شمعدانی به طاقچه ی خاطراتم می نشاندم . یعمی : همه را به حرمت وام تزویج و عقد تفکر با خدا خدا کردن ها فروختم .
معشوق مجاز من !!( یا به قولی معشوق خطای من ) ! چرا نمی توانم بگذرم از آن همه سختی ها ی با تو بودن ؟ ! چرا نمی توانم بگویم نیا که من شکست خورده ی تو اَم !! ای بارانی و باران زده ی شب ، این مفلوک را بگذار کمی به خاطر خدا نفس بکشد و کمرش زیر بار نیم نگاه نیم ثانیه ای تو نشکند و به خاطر یک عزیزم تو سگ دم تکانت نگردد و هر روز هزاران ریال نرخ خودش را کاهش ندهد و بازهم بشکند و بازهم بشکند در بازار تو ...! تلطفی کن ، رحمی کن ، برو ، برو ، تو مردی ، من باختم ، اما برو ، انقدر گربه نشو .
ببین چه ساده با تیک تیک آخر ، آمده ام که بیایی؟! ولی نیا ! به حق آخرین ستاره ی امید باقی مانده برای نجات نیا!! تا فتنه ای نشوی مانع حیات ! به جان پاک وجود سوگند که تشنه ی حیاتم ، اگر غم تکه نان تو بگذاردم !
تو را با کدام مایه ی شیطنت تخمیر کرده اند ، که قبل از هر قلعه ای ساخته برای تقابل با تو ، می بینم که با خودت درون دژم منبر زده ای و حاکم شده ای؟ برو ، برو ، دیگر نیا !! که لیاقت با تو بودن را عارفان دارند و برای ما فقط فتنه ای هستی قلیل و زود گذر . کاش یک نفس خواب زده ی تو نمی شدم و دزدیده یخواب می شدم و چُرت رؤیاییم پاره نمیشدهرگز از آستانه حضورت
خدایا ! من هستم که مرتب از آن همه ابتلا و امتحان تو می بازم ، بازنده ی مشق های بدی که خط زدی و گفتی : ( صفر) . کاش یک بیست در کارنامه روزگارم می بود . که روزی آمده با خورشید عالم تاب که در من تمام مجازهای مضطر کننده خاموش میشوند و آینه شمعدانی به طاقچه ی خاطراتم می نشاندم . یعمی : همه را به حرمت وام تزویج و عقد تفکر با خدا خدا کردن ها فروختم .
معشوق مجاز من !!( یا به قولی معشوق خطای من ) ! چرا نمی توانم بگذرم از آن همه سختی ها ی با تو بودن ؟ ! چرا نمی توانم بگویم نیا که من شکست خورده ی تو اَم !! ای بارانی و باران زده ی شب ، این مفلوک را بگذار کمی به خاطر خدا نفس بکشد و کمرش زیر بار نیم نگاه نیم ثانیه ای تو نشکند و به خاطر یک عزیزم تو سگ دم تکانت نگردد و هر روز هزاران ریال نرخ خودش را کاهش ندهد و بازهم بشکند و بازهم بشکند در بازار تو ...! تلطفی کن ، رحمی کن ، برو ، برو ، تو مردی ، من باختم ، اما برو ، انقدر گربه نشو .
ببین چه ساده با تیک تیک آخر ، آمده ام که بیایی؟! ولی نیا ! به حق آخرین ستاره ی امید باقی مانده برای نجات نیا!! تا فتنه ای نشوی مانع حیات ! به جان پاک وجود سوگند که تشنه ی حیاتم ، اگر غم تکه نان تو بگذاردم !
تو را با کدام مایه ی شیطنت تخمیر کرده اند ، که قبل از هر قلعه ای ساخته برای تقابل با تو ، می بینم که با خودت درون دژم منبر زده ای و حاکم شده ای؟ برو ، برو ، دیگر نیا !! که لیاقت با تو بودن را عارفان دارند و برای ما فقط فتنه ای هستی قلیل و زود گذر . کاش یک نفس خواب زده ی تو نمی شدم و دزدیده یخواب می شدم و چُرت رؤیاییم پاره نمیشدهرگز از آستانه حضورت
نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
