تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/html4/loose.dtd"> اشکهای سجاده نیاز
مناجات نامه ، تبیین معارف ، دعوت به قران و حدیث در یک کلام قصه گوی کوی دوست
یه بنده خدایی رو دیدم خیلی جدی داشت حرکت میکرد و کار میکرد و ...

تعجب کردم !


گفتم این حتما یا گیر اخرتی داره ،میخواهد سریع حلش کنه ، که انقدر

جدی داره حرکت میکنه ! یا اینکه می خواهد به قران یا امام زمانش نصرت

برسونه


رفتم نزدیکتر زیر ذره بین زندگی نگاش کنم بببینم چشه !


هه هه هه !!


خندم میگیره بخواهم بگم !!


دنبال دنیا بود !! به جون خودم !!


میخواست وامش جور بشه !! باور نمیکنید ؟! تا شب خندیدم !! عین این بچه

 ها هست عروسکشون رو میگیری ، قیافشون جدی میشه ها


گفتم چند سالته !


گفت 26 ، 25 ،


گفتم : تو فکر خدا هم هستی؟


گفت : برو بابا


اخه این هی میدوید ، هی فکر میکرد خودش کارای خودش رو درست

میکنه . وقتی کارش درست میشد . میگفت من اهل فن و مهارت و علم و

استعدادم، وقتی کارش خراب میشد ، میگفت چرا خدا همه ی کارهای من

و خراب میکنه ؟!!!


خدا یعنی کار خراب کن زندگی!!!!!!! نمازهم میخوند !!


خلاصه انقدر اون روزخندیدم ....و


نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386

لينك مطلب

 

 

 

 

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد

 

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

 

ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد

 

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

 

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

 

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

 

در اوج روضه ، خوب دلش را که غم گرفت

 

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

 

 

 

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

 

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

 

 

باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست

 

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

 

 

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

 

دستی ز غیب قافیه را کربلا گذاشت

 

 

یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت

 

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

 

 

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

 

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

 

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

 

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

 

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

 

حتی براش جای کفن بوریا کشید

 

در خون کشید قافیه ها را ، حروف را

 

از بس که گریه کرد تمام لهوف را

 

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

 

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

 

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

 

 

"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

 

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"

 

 

اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

 

 

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن . . .

 

پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن . . .

 

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن . . .

 

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن . . .

 

در خلصه ای عمیق خودش بود و هیچکس

 

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

سید حمید برقعی

 

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در سه شنبه دوم بهمن 1386

لينك مطلب


درباره وبلاگ

تازه ترین مطالب sahar313
موضوعات
آرشیو
نویسنده
لینکدونی
پیوندها
جستجو
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati