تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/html4/loose.dtd"> اشکهای سجاده نیاز
مناجات نامه ، تبیین معارف ، دعوت به قران و حدیث در یک کلام قصه گوی کوی دوست
بحری از خودم گفتم

قطره ای گلویم خیس نشد

نقطه ای از قرآن نگفته

تشنگیهایم تا ابد رفع شد ...

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در پنجشنبه سی ام آذر 1385

لينك مطلب

امام جواد علیه السلام :

       چگونه تنها بماند کسی که خدا ضامن وی باشد

        شهادتش بر بچه شیعه های عاشق تعزیت

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در پنجشنبه سی ام آذر 1385

لينك مطلب

  1. دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو ردز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روز هاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زود و بد وبيراه گفت، خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را بهم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد. به پرو پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي، تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لا اقل اين يك روز را زندگي كن.
  2.  لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز! با يك روز چه كار مي توان كرد!
  3. خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. او مات و مبهوت ، به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين مشت زندگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و صورتش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند.... او در آن يك روز آسمان خراشي بني نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما.... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در پنجشنبه سی ام آذر 1385

لينك مطلب

 

حضرت امام موسى بن جعفر (عليهما السلام) از پدران بزرگوارش از اميرالمؤمنين (عليه السلام)روايت مى كند : شخصى يهودى چند دينار از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) طلب داشت ، اداى آن وام را از حضرت درخواست كرد ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : نمى توانم طلبت را بپردازم ، يهودى گفت : تا نپردازى تو را رها نمى كنم ، حضرت فرمود : در اين صورت كنارت مى نشينم و كنار او نشست تا جايى كه نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و صبح را همان جا خواند .

اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله) در مقام تهديد و ترساندن او برآمدند ، حضرت به آنان نظر انداخته ، فرمود : مى خواهيد در حق او چه كنيد ؟ گفتند : اى رسول خدا ! يك يهودى تو را اين گونه نزد خود حبس كند ؟ حضرت فرمود : پروردگارم مرا به ستم بر اهل ذمه و غير اهل ذمه مبعوث ننموده است .

هنگامى كه روز به نهايت رسيد ، يهودى گفت : « أشهد أن لا إله إلاّ اللّه و أشهد أنّ محمّداً عبده و رسوله » و بخشى از ثروتم را در راه خدا  بخشيدم  ، اى پيامبر ! به خدا سوگند ! در حق تو اين سخت گيرى را روا نداشتم جز اينكه ببينم تو همان كسى هستى كه در تورات وصف شده اى ؟ من در تورات در وصف تو خوانده ام : محمّد بن عبداللّه محل ولادتش مكه و محل هجرتش مدينه است . درشت خوى و خشمگين و فريادزن نيست وسخنش را به زشت گويى وگفتارش را به فحش نمى آلايد . من به وحدانيت خدا و نبوت تو شهادت مى دهم و اين ثروت من است ، در آن به قانونى كه خدا نازل كرده است فرمان بران.

 

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385

لينك مطلب

 

نوشته اند حضرت سكينه جابر بن عبدالله انصارى را احضار كرد ، و به او فرمود : شما مورد محبّت و احترام خانواده ما هستى ، از شما مى خواهم با برادرم حضرت سجّاد ملاقات كرده و از قول خودت از او بخواهى در گريه و عبادتش تخفيف دهد ، زيرا همه ما بر جان او ترسناكيم !!

جابر مى گويد : به محضر حضرت زين العابدين مشرف شدم و خواسته خود را با آن بزرگوار در ميان گذاشتم ، امام به خدمتكار خانه فرمود ، آن كتاب را بياور خدمتكار كتاب را به امام داد و حضرت سجاد هم كتاب را در برابر من گذاشت و فرمود : در اين كتاب از عبادات پدرم على ياد شده ، آن را بخوان تا از من تقاضاى كم كردن عبادت نكنى ، اى جابر عبادت من كجا و عبادت پدرم على !!

و این حدیث را برادر ما حکیم طاهری در۱۰ سال پیش از این برای ما نقل کرد و خود در عبادت دائم بود و در انکسار مقاوم و در توبه ساکن به حمد الله به چشم و سند دیدیدم این حدیث را

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385

لينك مطلب

اوّلين مقام معرفت « يقين » است ; يعنى بنده را يقينى دهند اندر سر ، كه اندامهايش بدان يقين بيارامد و توكّلى دهند او را اندر جوارح كه بدان توكّل اندر دنيا سلامت يابد ، و حيرتى دهندش اندر دل كه بدان حيرت اندر آخرت رستگارى يابد ; يعنى اضطراب كردن اندر طلب ، از ضعف يقين است ، چون بنده صاحب يقين شود كه مقدّر به طلب كردن و ناكردن من بيشتر و كمتر نگردد ، از شغل سر و اضطراب جوارح فارغ گردد ، چنانكه حضرت مصطفى صلوات الله عليه وآله فرمود :

واعْلَمْ أَنَّ ما أَصابَكَ لَمْ يَكُنْ لِيُخطيكَ وَأَنَّ ما أَخْطاكَ لَمْ يَكُنْ لِيُصيبَكَ .

« آنچه بايد به تو برسد ، هرگز از رسيدن به تو باز نماند ، و هرچه مقدور تو نيست هرگز به تو نرسد » .

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385

لينك مطلب

يكى از تربيت شدگان امکتب عرفان مى گويد : در بعضى از سفرها به بزرگى برخوردم كه سيمايش به سيماى عارفان مى ماند . با او همراه شدم در حلول راه به او گفتم :

كَيْفَ الطّريقُ إِلى الله ؟

راه به سوى خدا چگونه است ؟

گفت : لَوْ عَرَفْتَ اللهَ لَعَرَفْتَ الطَّريقَ .

اگر او را يافته بودى راه به سوى او را نيز آگاه مى شدى .

پس گفت : اى مرد سالك ! بگذار و از خود خلاف و اختلاف را دور كن .

گفتم : عالمان را چگونه خلاف و اختلافى خواهد بود ؟ چه آنها مؤيّد از جانب حقّند .

گفت : چنين است كه مى گويى الاّ فى التجريد التوحيد .

گفتم : معناى اين جمله چيست ؟

گفت : فِقْدانُ رُؤْيَةِ ما سواهُ لِوِجْدانه .

با بودن او غير را نديدن .

كه منظور از اين جمله نفى هر معبود باطل و مقيّد بودن به طاعت و عبادت حق است .

گفتم : هَلْ يَكُونُ الْعارِفُ مَسْرور ؟

آيا عارف را خوشحالى هست ؟

جواب داد : عارف را با اتّصال به خد ، اندوه هست ؟

گفتم : أَلَيْسَ مَنْ عَرَفَ اللهَ طالَ هَمُّهُ ؟

آيا اين نيست كه هركس او را شناخت دچار اندوه هميشگى مى گردد ؟

گفت : مَنْ عَرَفَ زالَ هَمُّهُ .

هركس او را شناخت اندوهش براى هميشه برطرف مى شود ، كه اهل معرفت را (  لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ ) .

گفتم : هَلْ تُغَيِّرُ الدُّنْيا قُلُوبَ الْعارِفينَ ؟

آيا دنيا دلهاى عارفان را تغيير و تحوّل مى دهد ؟

گفت : هَلْ تُغَيِّرُ العُقْبى قُلُوبَ الْعارِفينَ حَتّى تُغَيِّرَها الدُّنْي ؟

آيا آخرت دل آنان را دگرگون مى كند تا دنيا آنها را دگرگون كند ؟

گفتم : أَلَيْسَ مَنْ عَرَفَ اللهَ صارَ مُسْتَوْحِش ؟

كسى كه خدا را شناخت آيا دچار وحشت نمى گردد ؟

گفت : مَعاذَ الله أَنْ يَكُونَ الْعارِفُ مُسْتَوْحِش .

پناه بر خد ( كه بگويم ) عارف با شناختن معبود حقيقى دچار وحشت و ترس شود .

وَلكِنْ يَكُونُ مُهاجِراً مُتَجَرّد .

اما عارف در عين تنهايى مسافر به سوى دوست است .

گفتم : هَلْ يَتَأَسَّفُ الْعارِفُ عَلى شَيْء غَيْرَ الله ؟

آيا عارف به چيزى غير خدا تأسّف مى خورد ؟

جواب داد : هَلْ يَعْرِفُ العارِفُ غَيْرَ اللهِ فَيَتَأَسَّفُ عَلَيْهِ ؟

آيا عارف غير خدا چيزى مى شناسد تا بر او غصّه بخورد ؟

گفتم : هَلْ يَشْتاقُ الْعارِفُ إِلى رَبِّهِ ؟

آيا عارف مشتاق به حضرت ربّ است ؟

گفت : هَلْ يَكُونُ الْعارِفُ غائِباً طَرْفَةَ حَتّى يَشْتاقَ إِلَيْهِ ؟

آيا عارف يك چشم به هم زدن از او غايب است تا مشتاق او باشد ؟!

گفتم : مَا إسْمُ اللهِ الأَعْظَمُ ؟

اسم اعظم خدا چيست ؟

گفت : أَنْ تَقُولَ اللهَ وَأَنْتَ تَهابَهُ .

آن است كه بگوئى الله و از او در دلت داراى مهابت شوى .

گفتم : كَثيراً ما أَقُولُ وَلا تُداخِلُني الْهِيْبَةَ .

زياد خدا مى گويم ولى در دلم مهابت پيدا نمى شود .

گفت : لاَِنَّكَ تَقُولُ مِنْ حَيْثُ أَنْتَ لا مِنْ حَيْثُ هُوَ .

براى آنكه نامش را آن چنانكه هستى مى گوئى نه آن چنانكه هست .

گفتم : اى بزرگ ديگر بار مرا موعظتى فرماى ، از گفته هاى تو پند بسيار بگيرم .

گفت : كفايت است از براى موعظت و نصيحت تغييراتى كه در روزگار مى بينى ، نيك بنگر و آن را به جهت خود پندى بزرگ دان 

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385

لينك مطلب

إِنَّ للهِِ تَعالى شَراباً لاَِوْلِيائِهِ ، إِذا شَرِبُوا سَكِرُو ، وَإِذا سَكِرُوا طَرِبُو ، وَإِذا طَرِبُو
طابُو ، وَإِذا طابُوا ذابُو ، وَإِذا ذابُوا خَلَصُو ، وَإِذا خَلَصُوا طَلَبُو ، وَإِذا طَلَبُوا وَجَدُو ، وَإِذا وَجَدُوا وَصَلُو ، وَإِذا وَصَلُوا تَصِلُو ، وَإِذا اتَّصَلُوا لا فَرْقَ بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ حَبِيبِهِمْ
 .

« براى وجود مقدّس حضرت حق شرابى است مخصوص اوليايش ، چون بنوشند مست شوند ، و چون مست گردند به نشاط آيند ، و چون به نشاط آراسته شوند پاكيزه گردند ، و چون پاكيزه شوند ذوب گردند ، و چون ذوب گردند از تمام شوائب خالص شوند ، و چون خالص شوند عاشقانه در طلب آيند ، و چون بطلبند بيابند ، و چون بيابند واصل گردند ، و چون واصل گردند متّصل شوند ، و چون متّصل شوند بين آنان و محبوبشان فرقى نماند » .

امیر المؤمنین علی علیه السلام

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385

لينك مطلب

اي مُرغک خُرد ، ز آشيانه

پرواز کن و پريدن آموز

تا کي حرکات کودکانه؟

در باغ و چمن چميدن آموز

رام تو نمي شود زمانه

رام از چه شدي ؟ رميدن آموز

منديش که دام هست يا نه

بر مردم چشم ، ديدن آموز

شو روز به فکر آب و دانه

هنگام شب آرميدن آموز

این شعر پروِین اعتصامیه در ۱۲ سالگی

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در جمعه هفدهم آذر 1385

لينك مطلب

احساس فقط يک تحول ساده ی روحی است که زياد نبايد بدان توجه کرد؟ احساس يک نسيم گزرا است که ماندنی نیست؟ احساس نقطه مقابل تعقل است؟

اين سؤالات که بعضا در جملات قصار مجربين وادی خاکی دنیا ، غالبا به صورت جملات امری به کوچکترها و جوانترها گفته میشود حاصل يک انديشه نا صواب است .

احساس و شعور دلیلی حيات انسان است . قرآن کسانی را که حس درک مفاهیم  را ندارند با لفظ لا یشعرون ملامت میکند. احساس موتور حرکت و عمل است اگر حس به نیکی تحریک نشود حرکتی به سمت رشد و هدايت صورت نمیگرد . احساس ها حاصل نوع برخورد ما با مفاهيم و قدرت بيداری برای مقابله با انواع کنشها را به ما میدهند. اگر احساس بی ارزش بود دعای اول سال حول حالنا الی احسن الحال نبود . احساس ها در گروههای مختلف ايمانی با هم متفاوتند . متقين يک حالی دارند ، متفکرين يک حال، مستغفرين در يک وادی می چرخند و عارفان در سلک ديگر . مجبين سر به چشمه شراب يک پیاله دارند و اولی الباب در آبشخوری خمر ديگری میکنند. اينها همه و همه حاصل يک فطرت خدا جو و خدا روست که جلوه به بهار و پاییز و زمستان میدهند . اگر دیدی که مرد شمشير زن و مجاهد عزیز رکاب پیامبر (ص) ، علی علیه السلام سجاده نشین اشکهای شبانگاه درگاه ربوبی است ، هر دوی اینها یک فطرت است در دو فصل:

 گاهی سبز و گاهی سرخ

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385

لينك مطلب

ما اسیر چه شدیم ؟ لقمه ای نان تا آنکه لقمه در دست او نیست و خود گرسنه است به ما برساند؟ پس معنی ان الله هو الرزاق کجاست؟ این میشود شرک؟ و چه شرکی و چه ظلمتی و چه تاریکی؟ هیچ گاه تا آخر عمر روشن نمی شود!! چه کنیم ؟ خدایا تو نجات بده این برزخ و تنگی رزق را ؟ خدایا تو برکت ده . خدایا به این تنهایی ها و بی مهری ها تو ترحم کن ! خدایا به تو التماس میکنم و تضرع میکنم مرا مگریان با اشک های بی ارزش. چنانم کن که گریه هایم و شب بیداری هایم و حرکاتم و سکناتم برای تو باشد . ای کسی که به هیچ حرکت من نیازی نداری به کرمت بدیهایم رو خوب بنویس ای ارحم الراحمین

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در سه شنبه چهاردهم آذر 1385

لينك مطلب

سیب آرزوها اگر از دستم بیافتد ، منتظر میشوم تا با خاطره ای دعایم مستجاب شود و ترنم نسیمی کدورت هموم گذشته را از جانم پاک کند ، و لطیفه ای تمام اشکهایم را بخنداند. بی هیچ گلایه ای ،جز خواسته های عاشقانه ! ای تنها ترین لم یلد و لم یولد ، و ای آغاز ترین جمله. می نویسم گرچه از دوریت دلگیرم و می خندم گرچه در هزار توی سجن ندیدنت درگیرم و مینگارم ای نگارنامه ، ای تندیس زرَین کتابت و ای تقدیس قلم و لوح و ای شرافت هر رساله فقط و فقط با تو ابتدا میکنم ای اولین کلام و آخرین غزل ای :

بسم الله الرحمن الرحیم

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در سه شنبه هفتم آذر 1385

لينك مطلب


درباره وبلاگ

تازه ترین مطالب sahar313
موضوعات
آرشیو
نویسنده
لینکدونی
پیوندها
جستجو
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati