تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/html4/loose.dtd"> اشکهای سجاده نیاز
مناجات نامه ، تبیین معارف ، دعوت به قران و حدیث در یک کلام قصه گوی کوی دوست

 

 گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

 دوستان !

 رجب نام نهری است که بازار شکر می شکند ، و

نوشیدنش رغبت از عسل  می برد ، هر کس که اهل

رجب شد با صیام و صیانت ،  نشانش

این است که به شیرینی های دنیا بی میل است و به

اتصال به حور و قصور مشتاق... و این تازه مقدمه است

برای مناجاتیانی که نه غم دوزخ دارند و نه حرص بهشت

ساده می نویسم ... غریزه را فدای احساس کنی ای

عاشق مقدمه است برای خرد که لب الباب است

دستت را به خاطر تقدس عشقت می بوسم اگر به

راستی و صدق از ورطه ی غرایز گذشته ای ، اما ...

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود  ، زهرچه رنگ تعلق

پذیرد آزاد است ...

مگر میشود از غریزه در رجب با دعا نگذری و شهد

مناجات بطلبی و در شهر الله  فک رقبه کنی ؟،

 الذی انزل فیه القران؟!! و ما ادراک مالعقبه ؟

خداوند متقین را دوست دارد ... چه بسا که فیلسوفی

که متقی نباشد ، حکیمی که متقی نباشد ،فقیهی که

متقی نباشد ، وزیر و وکیلی که ... دکتر و دانشمندی

که ... ثروتمندی که ... اما بهجت اهل تقوی بود ...

 در سجده هایش همیشه می گفت : یا اهل تقوا و

المغفره ارحم من لیس له الدنیا و الاخره ...

در این ماه بایسته است زیاد گفتن استغفر الله و اساله

توبه و تسبیح خدا کردن  ، تسبیح خدا کردن یعنی آنکه

خدایا خطا کردم اگر تو را وصف کردم یا سعی کردم در

اندیشه بیاورم ...

 

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در شنبه سیزدهم تیر 1388

لينك مطلب

 

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس

 دوستان !

 رجب نام نهری است که بازار شکر می شکند ، و نوشیدنش رغبت از

عسل  می برد ، هر کس که اهل رجب شد با صیام و صیانت ،  نشانش

این است که به شیرینی های دنیا بی میل است و به اتصال به حور و

قصور مشتاق... و این تازه مقدمه است برای مناجاتیانی که نه غم دوزخ

دارند و نه حرص بهشت

ساده می نویسم ... غریزه را فدای احساس کنی ای عاشق مقدمه

است برای خرد که لب الباب است

دستت را به خاطر تقدس عشقت می بوسم اگر به راستی و صدق از

ورطه ی غرایز گذشته ای ، اما ...

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود  ، زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است ...

مگر میشود از غریزه در رجب با دعا نگذری و شهد مناجات بطلبی و در

شهر الله  فک رقبه کنی ؟،

 الذی انزل فیه القران؟!! و ما ادراک مالعقبه ؟

خداوند متقین را دوست دارد ... چه بسا که فیلسوفی که متقی نباشد

، حکیمی که متقی نباشد ،فقیهی که متقی نباشد ، وزیر و وکیلی

که ... دکتر و دانشمندی که ... ثروتمندی که ... اما بهجت اهل تقوی

بود ...

 در سجده هایش همیشه می گفت : یا اهل تقوا و المغفره ارحم من

لیس له الدنیا و الاخره ...

در این ماه بایسته است زیاد گفتن استغفر الله و اساله توبه و تسبیح

خدا کردن  ، تسبیح خدا کردن یعنی آنکه خدایا خطا کردم اگر تو را وصف

کردم یا سعی کردم در اندیشه بیاورم ...

 

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در چهارشنبه دهم تیر 1388

لينك مطلب

 

رشک حوادث در تقریرات زمان ، حسرتی ماندگار  ...  آه

از گریه های علی در آغوش زبیر..!

ساعتی دیگر تو همان گلی که به دژم علی  می پژمردی

، اکنون که تمام خار شدی ، فقط و فقط به خاطر ثانیه

های تلذذ دنیا ، از آفتابی ترین سینه ، خودت را بیرون

کشیدی  !

آه ..! بمیرم برای سینه بی کینه ات علی جان ! با کدام

مقیاس محبتت را کیل کنیم ؟!!

چشمانش ، این کوهسار محبت  ، چه نگران خیره ، به

خدا خیره ، در چشمان زبیر حلقه زده ، و در هر حلقه

رودخانه ای است به عمق آخرین خاطراتش با زبیر...

علی تا به حال کسی برای گریه ات بر زبیر گریسته

بود ... تو شاهد باش امروز در قلمم اشک حلقه زده !

محبت ..! آیینی که برازنده ی نام توست ، دیگران چه

نصیبی دارند ؟  

نگران چه بودی ؟ علی تو هنوز عاشق زبیر بودی نه ؟ اما

کارهای ضد خداییش تو را می رنجاند ، نه؟ اگر عاشقش

نبودی چرا در آغاز جمل در بغلش کشیدی ؟ چرا  در آخر

جمل بر جنازه اش نشستی؟

علی جان ، تشنتم .. ! گفته اند به کوثر که رسیدیم از

دست تو سیراب می شویم ولی من تشنه توام نه حوض

کوثرت ..!

چرا نمی آیی در رجعتی که وعده کرده ای ، در رجعتی

که مردگان به دیدنت زنده می شوند ..

علی جان ، کاش می شد به بهانه ای جملی به پا کنم

تا شاید مرا هم مثل زبیر به آغوش بپذیری ..!

 

 

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در شنبه سی ام خرداد 1388

لينك مطلب

 

میرزا علی محمد دستغیب ، ملقب به سید علی محمد ، فرزند میرزا علی اکبر در بیست و سوم اسفند 1313 ، به دنیا آمد ، وی خواهر زاده ی مرحوم شهید محراب ، شهید آیت الله دستغیب شیرازی است . 

آنگونه که خود نقل می کند وی بیشتر عمر خود را در شیراز ساکن بوده و مانند بسیاری از شیرازی های دیگر به جز معدود زمان اسکان خود در قم و شیراز ،  لذت سکنی در آب و هوای این شهر سفله پرور را بر لذت تعلم برگزید.

از اساتید ایشان می توان به مرحوم آیت الله نجابت شیرازی ( ره ) اشاره کرد ، که دارای طبعی عارفانه و از شاگردان مرحوم انصاری همدانی بوده است .

از جمله اقدامات ایشان میتوان به تأسیس حوزه علمیه اباصالح در شیراز ، بازسازی حوزه علمیه اباصالح در شیراز  ، جذب طلبه در حوزه علمیه اباصالح در شیراز و جذب تعداد کثیری پامنبری در حوزه اباصالح  در شیراز و همچنین از رونق انداختن حکم متقن خداوند یعنی نماز جمعه در شیراز ( البته به بهانه های مختلف ) اشاره کرد .

وی رابطه محکم و صمیمی با دولت نافرجام هفتم و هشتم داشت ،  به طوری که به منظور جمع آرای عموم در انتخابات آن موقع مجلس خبرگان ،پوستر تبلیغاتی با عکس آقای خاتمی تهیه نمود . لازم به ذکر است ایشان در آن دوره تقریبا دو الی سه برابر دیگر کاندیدها به تبلیغ  خودو تخریب سایر کاندیدها پرداختند .

دولت هفتم همان دولتی است که به خاطر روند فرهنگی که در پیش گرفته بود به شدت مورد نکوهش علما از جمله حضرات آیات بهجت ، نوری همدانی و مکارم شیرازی بود . به حدی که وقتی یکی از وزرای آن دوره به قصد ملاقات این بزرگان به قم رفته بود هیچ کدام حاضر به دیدن وی نشدند .

او سرانجام موفق به تعویض امام جمعه شیراز گردید ، اما خود بالاخره موفق به حضور در نماز جمعه نشد !

خبرگزاری دانشجو به نقل از یکی از وبلاگ نویسان نقل میکند:

 

"همانطور که دوستان شيرازي مي دانند سيد علي محمد دستغيب و شاگردان اصلاح طلبش ، ولايت فقيه را قبول ندارند و با دشمني که با آيت الله حائري (امام جمعه سابق شيراز)دارند هيچ گاه در نماز جمعه شرکت نمي کنند . حتي هنگام نماز عيد سعيد فطر نيز به جاي هماهنگي با مصلاي شهر(واقع در روبروي حرم) جداگانه نمازي در حرم برگزار مي کنند که توسط محمد مهدي دستيغيب(توليت آستانه شاهچراغ) خوانده مي شود . (هنگام خداحافظي آيت الله حائري ، شور و شوق عجيبي در وجود اين جماعت پيدا بود که با آمدن حاج آقا ايماني باز هم کامشان تلخ شد .) "

 

 

طرفداران وی او را نماد عرفان و قطب خود می دانند ، اما مخالفانش او را به عنوان مجسمه نفاق و دودستگی می شناسند.

اخیرا مطلع شدیم که وی حمایت همه جانبه ای از میر حسین موسوی نموده که خود بیانگر مشی ضد اصولگرایی او است .

 

وی رابطه بسیار عمیقی با جوانان دارد به حدی که مریدانش ، او را صاحب اثر در نفوس ، صاحب انفاس قدسیه و دانای غیب می دانند ، و خود را ملزم به پذیرش بی چون و چرای دستورات ایشان می دانند .

در زیر چند نمونه از جملات عارفانه ی این قطب اعظم را جهت استفاده می آوریم :

ایشان فرمودند :

یكی از مباحثی كه در دین تأكید شده و بالای منبر هم زیاد گفته می شود ، بحث تهمت زدن به یكدیگر است؛ بنابراین اگر روحانیون بین خودشان ، یكدیگر را تخطئه كنند و به هم تهمت بزنند ، اثر سویی بین مردم خواهد داشت. اما اگر مردم ببینند ، طلبه ای اهل عمل است رهایش نمی كنند . افرادی چون امام خمینی و شهید دستغیب با این نوع رفتار ، در قلب مردم جای داشتند و دارند .!

و در جای دیگری فرمودند :

ما با این موافق نیستیم كه پرخاشگر باشیم !

 و در جای دیگر :

وی با تأكید بر لزوم طرح مستقیم انتقادها به دولتمردان از سوی علماء وروحانیون گفت : مثلا" من روی منبر صلاح خود و مردم نمی دانم كه انتقاد از دولت ها را مطرح كنم ، چون نتیجه انتقاد به این نحو ممكن است موجب نا آرامی جو عمومی در كشور شود . !

 

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در دوشنبه چهارم خرداد 1388

لينك مطلب

 

 

 و أین تذهبون ایها الابدال الحق؟!!

 و نحن محتاجون بإنفاسکم فیه

تسبیح و نومکم فیه عباده !

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388

لينك مطلب

-       از وقتی که فهمیدم ترسیدن یا نترسیدن من در سقوط

هواپیما تأثیر نداره، دیگه از پرواز نترسیدم!

-       از وقتی فهمیدم بسط رزق دست خداست ، دیگه از بابام

طلبکار نیستم !

-       از وقتی محمود منزوی فوت کرد ، فهمیدم چند تا فامیل تو

دارالرحمه داریم !

-       از وقتی دوستام متأهل شدن ، کسی آدرس خونه ی خدا

رو نمی گیره !

-       از وقتی دستم رفته تو جیب خودم ، کسی رو به خمس

سفارش نمی کنم !

-       از وقتی فهمیدم هیچ استعدادی ندارم ، به فلسفه

علاقه مند شدم !

-       از وقتی چایی شیرین می خورم ، از کام تلخ مردم غزه بی خبرم !

-       از وقتی لیسانس گرفتم ، پدر و مادرم چپ چپ نگام می

کنن !

-       از وقتی رفتم سر کار ، جوادی املی گوش نمی دم !

-       از وقتی رئیسم عوض شده ، رئیس قبلیم از چشمم

افتاده !

-       از وقتی منطق می خونم ، اخلاق نمی خونم !

-       از وقتی فارغ التحصیل شدم ، درس خون شدم  !

-       از وقتی کارم تخصصی شده ، انسانیت یادم رفته !

-       از وقتی بزرگ شدم ، از عدالت بیشتر از رحم دم میزنم !

 

 

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388

لينك مطلب

مسعده بن صدقه از امام صادق علیه السلام نقل کرده است :

 امیر المومنین علیه السلام پنج وَسَق خرما به مردی فرستاد و

آن مرد از کسانی بود که جود و بخشش داشت و هرگز نه از

امیر المومنین و نه از کس دیگری چیزی نمی خواست . مردی به

آن حضرت گفت :

سوگند به خدا ! فلانی از تو درخواستی نکرده بود وانگهی یک

وَسَق خرما از پنج وَسَق او را کفایت می کرد . حضرت فرمود :

خدا مثل تو را در جامعه ی مومنین زیاد نکند. من می دهم و تو

بُخل می ورزی ؟!

سوگند به خدا ! اگر من به او ندهم آنچه را که از من امید دارد

مگر بعد از آنکه از من سوال کند در این صورت نداده ام به او جز

قیمت چیزی را که از او گرفته ام ، زیرا در این صورت من او را در

معرض دادن آبرو درآورده ام ، آن رویی که هنگام عبادت به خاک

می مالد برای پروردگار من و پروردگار خویش !!

 ملهم شدم که ثواب نوشتن این حدیث را به  تمام محدثین بزرگوار بالاخص : مرحوم کلینی و علامه مجلسی (ره) ، و همچنین دوست حدیث دوستمان مرحوم محمود منزوی تقدیم کنم ( خدا میداند چه وجدی دارم از این روایت )

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در شنبه بیست و نهم فروردین 1388

لينك مطلب

هر که دروغگو تر هنرش بیشتر ! صادقان از ترس دروغ خاموشند..

 

ای هنر !! تو اغلب تاریخ ابزار دروغگویان بودی !

 

تو القا کردی که اگر کسی زشت باشد و زشت بیافریند ، اگر چه از درون

 

هم بجوشد حق عاشق شدن و معشوق شدن را ندارد!

 

ای هنر ! تو مصداق فنا پذیری هستی ! اعتبار وجودی نداری !!

 

تو همان مغلطه ی سفسطی هستی .

ای هنر !تو توبیخی ، چون تو بودی که فرصت تکذیب را برای دروغگویان

هبه آوردی !

 

ای هنر ! یاد ندارم که در خدمت صادقین آمده باشی ؟! برای عاشورا

 

خیلی  گریه نکردی ، آنچنان که بایدت ، انگار در آن معرکه خودت را بی

 

طرف جلوه دادی !!

 

صاحبان تو ، فرو رفتگان در خود و بی خبران از عدالتند ! چون عدالت و

هنر با هم در تناقضند .

 

ای شعر ! ای موسقی ! ای فیلم !! ای نقاشی !! برای حق چه کردید؟

 

امروز وسیله ی متلک به عادلان ، دیروز تخدیر اذهان مستمعان به قول

 

پیامبر  !!

 

ای هنر !! ای خدا آفرین بت پرستان !!

 

گر چه ای بیچاره ! می دانم که تقصیر تو نیست ! تقصیر  تو چیست

 

مظلوم  !

 

هنرمندانند که بریدگان از حقیقت حیاتند ! سفسطه گران  ضد

 

حکمت اللهی  ! مخدوش کنندگان قدرت فکر ...

 

 

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در پنجشنبه بیستم فروردین 1388

لينك مطلب

یکی که اهل سرزمین " سحر " بود ، با همان معرفتی که در آن

سرزمین محمودشان میکند ، او را شناخت ، آمده بود تا پای

چشمه صورتش را برای خدا خیس کند ، گفت :

چگونه مجنون شدی ، مرد؟!

آهی نکشید ، چون می خواست حرفش را از سر یقین بگوید ،

اینگونه شروع کرد :

-          مرد :خاکستر گونه می گویم ، آنش زد و رفت !

-          اهل سحر : کی؟

-   مرد : چشیده ی طعم آزادی ، دیوانه ای که از قفس پرید و

خوب یادم هست که خوب یادش می ماند ، آن شجاعت های

"نگفتن ها "

او می دانست ، عاشق ترسو می گوید و این صبر است که

عاشق شجاع را خاموش میکند ، عشق صرف که مولد شجاعت

است

اهل سحر : چه تابلویی ! چه شکوهی !

-   مرد : و آن شب هم که گفت ، اگر نمی گفت ، نمی رفت ...

او از زندگی همین را می دانست ، رفتن ، رفتن ، رفتن ... 

وسارعوا ، توبوا ، ارجعی، اذهب ، هاجروا ، قوموا ، اعمل ، ارحم

، اقبل

-   اهل سحر : خدایا ! تو میدانی که فقط یک قهرمان می تواند

بدین بی رنگی نگاه کند!!

چرا کسی تقدیری از او نکرد؟! ستاره ای به شانه هایش

ننشاند !!

- مرد : چون به یک آفرین راضی شد!

- اهل سحر : نقشش چه بود؟!

- مرد : نقش یخی مرد خاکستری ، که همه این مصائب به

خاطر سرمای او بود! و اکنون که از تقش " خودش"  آب شده

 "خوب " بود!

باز که اوراقش را در دلم ورق می زنم ، می بینم طعم حیات را

هر دو چشیدند

اهل سحر : منهم تازه چشیدم ! آخرش چه شد؟

مرد : فقط یک قهرمان می تواند آخر نداشته باشد، ضعیفان یا

دنبال اثبات اوٌلیت خودند و یا در اثبات اخرٌیت ! غافل از هو الاول

و الاخر

- نمی دانم ؟ حالا هم که دانشمند شده باز دلش برای بوی لیمو

تنگ می شود؟ و یا باز دلقک می شود ، انگار همه ی آنهایی که

لیمویی ندیدند...

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در یکشنبه نهم فروردین 1388

لينك مطلب

اندکی به غروب مانده ، کسی آمد ، که

خداوند به او سوالی را به نعمت عطا

فرموده بود ، پرسید و مرد قصه را وادار

کرد تا یک جواب داشته را مانند همیشه باز

بر او بخواند، هنرش همین بود:

 

هر ثانیه ای که به توحید گذشت ، بر جان

نشست و هر ثانیه ای که بی جان

نشست از کفر نگذشت .

 

خلاف نظر از خلاف نقش نقاش نیست ، از

خلاف امر و عمل است .

 

گر از جاده ی حکمت بی قدم تقوی کسی

برود ، خارزار تکفیر و تشریک در شب

تارست ، خداست که نور آسمان و زمین

است و علم نور است که در دل

تقوی اندیش می نشیند.

 

اندک صیانت نفس ، چل چراغ عبودیت

خواهی را روشن میکند.

 

خواهان رونده است . خواستن و رفتن دو

روی یک حقیقتند ، چنانچه رفتن

ورسیدن ...

 

پس آنکه گوید خواستم و نشد ، آنچه را

طلب کرده که خواسته ی او نبوده و

خواسته ی دیگری را به تقلید مرقوم

زبان نموده ، وبارش شده !

 

خواستن همان است که طعم رفتن

می دهد .

 

 

نوشته شده توسط محمد امیر سیاوش حقیقی در یکشنبه هجدهم اسفند 1387

لينك مطلب


درباره وبلاگ

تازه ترین مطالب sahar313
موضوعات
آرشیو
نویسنده
لینکدونی
پیوندها
جستجو
آمار و امکانات دیگر
»افراد آنلاين:
»تعداد بازديدها:
»کاربر: Admin


Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

Add to Technorati